جمعه 1396/05/27

« بار دیگر خود را تماشا میکنم در آینه ی کودکیم تصویر پیری ام را در جوانی... »

 

بانوی من 
می‌دانم که می‌دانی چقدر دوستت دارم
می‌دانی که می‌دانم چه اندازه جوانی ات را دوست داری
بگذار سال‌هایمان بگذرد بانو
چین و چروک صورتت که زیاد شود
خواهی‌ دید چقدر پیری ات را بیشتر دوست دارم

قسم به عشق در تداوم و تداوم در عشق...

 4uun_20686427_263352400846909_8962189135645245440_a.jpg

یعنی میشود آن روز برسد؟
که همه احوال تو را از من بگیرند،
که سراغت را فقط من داشته باشم
که بگویم، درگیر زندگیمان است
خوب است، خوبیم
مشغولِ دوست داشتن همدیگریم

rj8_photo_2017-08-03_23-39-37.jpg

بعد "نبودنت"
خیالِ داشتنت،
بیداریِ شب ها را برایم قابلِ 
تحمل تر کرده...

 

جمعه 1396/05/20

«من تَمامم پُر از این حالتـِ بی حوصلگیستـ...»

اینکه ساعت سه نصف شب بیایی وبلاگ و پست بزاری یعنی اینکه حال بدی داری

حال بد؟ 

آره حال بد،دلتنگی،کم آوردن،نداشتن همدم،تنهایی

همه اینا رو بعلاوه خیلی حالت های دیگه ای که دارم رو می شه گفت حال بد

دلم گرفته سمایی، از همه فراری ام،از خانواده ،از دوستام از همه و همه

گوشی هامو خاموش میکنم که کسی بهم زنگ نزنه، نه اینکه ازشون بدم میاد ،نه

وقتی زنگ بزنن حالمو بپرسن باید یا دروغکی بگم خوبم و یا بگم که حالم خوش نیست

که اگه اینطوری بگم تو دلشون یا حتی رک به خودم میگن اه باز شروع کرد

دروغ چرا صبح ها یواشکی گوشیو روشن میکنم پروفایلتو دید میزنم

عکس و تعداد پست و فالوراتو چک میکنمو در عرض دو دقیقه و زودی آف میکنم

البته این کارو ساعت 12 شب به بعد هم میکنما وبعدش فک میکنم به تمام حسرت هام، آرزوهایی که نشد بهشون برسم

مثلا دیروز 3 بار عکس پروفایلتو عوض کردی( نباید اینو میگفتم فقط خواستم بدونی که اگه کم میام پست میزارم دلیل بر این نیست که فراموشت کردم، من هر لحظه بهت فک میکنم، روزا تو محیط کار انقد اسمتو رو کاغذا با خطو فونت مختلف به زبان انگلیسیو فارسی می نویسم که هر کسی میتونه ازشون بفهمه که نفسم کیه)

افشین روی کاغذ می نوشت : سما سما سما سما....

پرسیدن چه میکنی؟

گفت : چون میسر نیست مرا کام او  ،   عشق بازی میکنم با نام او

حالا هرچی که اسمشو میزارن بزارن ولی خب من وقتی اسمتو مینویسم، باهات تو دل خودم حرف هم میزنم

درد دل،گلایه، التماس،زجه ....

همه اینا توی درد دلام هست سمایی اما هنوزم دوستت دارم، هرچند آدم بی ثباتی ام از نظرت ولی خب تو دوست داشتنم ثبات داشتم

دلم واست خیلی خیلی خیلی و هزاران برابر این خیلی ها تگ شده، کاش یه جوری این دلتنگیمو بفهمی

دوستت دارم سمایی

3b46_photo_2017-08-11_03-45-27.jpg

جمعه 1396/05/13

دلم میخواهد بنشینی رو به رویم
درست رو به رویم و به فاصله ی کمتر از نیم متر!
جوری که نفس هایت به صورتم اصابت کند
هی تند تند با عصبانیت حرف بزنی ،هی با اخم غر بزنی
من هم با یک لبخند ابلهانه پلک بزنم و سرم را تکان بدهم
موهایت را پشت گوشت بریزم،روی ابروهای درهمت دست بکشم
آرام که شدی بگویم:ادامه بده
اخم که میکنی قلبم برایت تند تر میزند!
راستش این دیوانه دعوای تو را به آشتی با بقیه ترجیح میدهد!

m1l_photo_2017-08-04_14-51-54.jpg

دیشب آنقدر رویا بافتم،تا به موهایت رسیدم

باز بافتم،بافتم،بافتم...

تا فهمیدم، عجب تافته ی جدا بافته ای برایم شده ای...

 

 

h60l_photo_2017-08-04_14-50-51.jpg

 

داشتی برایم حرف میزدی و من،با چشم هایم به موهایت شعر می بستم!
تصویرت را در چشم هایم که دیدی گفتی:وای خدای من... چقدر زیبا شده ام!
دستم را روی صورتت گذاشتم، چشمهایت را با ناز بستی و خدا از شوق بارید!
باران، معجزه ی کلام توست که موهای تو و شانه های مرا تا بهشت خواهد بوسید!
کمی بیشتر حرف بزن تا دنیایم را بهشت کنی!
بگو...
بگو از اینکه چقدر دوستم داری!

جمعه 1396/05/06

بعد این همه کشمکش بالاخره تمام پست های وبلاگ رو از صفحه وبلاگ پاک کردم

هیشکی نمی تونه درکم کنه که چه حالی دارم،هیشکی

شاید من اصلا آدم خوبی واسه این دنیا نیستم 

میگن زندگی همینه و پستی بلندی زیادی داره ولی واسه من که همش بد رقم زد

به هرگی رو انداختم کمکم کنه ،نه گفتن بهم

از عشقم گرفته تا صمیمی ترین دوستام و مهمترینش خدا

این پست هایی که پاک کردم همشون خاطره هایی هستن که شاید از این وبلاگ حذف شده باشن ولی یه جایی تو قلب و ذهنم نگهشون خواهم داشت

پاک کردن پست ها دلیل بر این نیست که دیگه نیام بنویسم ، فقط خواستم اسامی کسی تو وبلاگ دیگه نباشه

جز خودمو خودت

حالا این دنیا هرچقدر هم بخواد این وبلاگ نویسی رو خز کنه مهم نیست، بزار بکنه

بر حسب حالم از هرچی که به تو ربط داشته باشه میام پست میگذارم

شاید کم بیام ولی دلیل بر این نیست که فراموشت کردم

هر لحظه بهت فک میکنم و هیچ وقت فراموش نمی شوی.

حداقلش اینجا دیگه کسی نمی تونه بلاکت کنه

سه شنبه سوم مرداد

 

امروز رو ،هم میشه گفت روز خوبی بود، هم روز بد

حالم خوش نبود از صبح،دلم انقدر گرفته بود که تصمیم گرفتم با سمام تو تلگرام حرف بزنم

البته مث همیشه یه طرفه

پیام دادم،پیام دادم،پیام دادم...

تا اینکه یهو دیدم بلاک شدم

بلاک شدن اصلا خوب نیست، وقتی دیدم بلاک شدم گریم گرفت

هم گریه شادی بود همه گریه ناراحتی

شادی از این بابت که بعد مدتها یه عکس العملی از سمام دیدم

آخه هیچوقت پیامام دو تیک نمیشد،زنگ میزدم ریجکت نمیشد،جواب پیامی رو نمیداد

حتی زیاد پیام که میدادم بلاکمم نمی کرد

ناراحتی هم از بابت بی محلی و بلاک شدن توسط سمام

زنگ زدم،ریجکت کرد،پیام دادم و توش التماس کردم و...

اما سمام راضی نشد از بلاک درم بیاره

تو پیامام بهش قول دادم روزی فقط یه پیام بدم و زیاد مزاحمش نشم تا دوباره بلاکم نکنه

جوابی نداد،اومدم دیلت اکانت زدم و دوباره عضو شدم تلگرام

سر ساعت 00: 00 عاشقی، تو تلگرام بهش پیام دادم، مدام چک کردم که ببینم بلاکم میکنه یا نه؟

نکرد و پیامم دو تا تیک خورد

دلم خواست این اتفاق خوبو تو وبلاگمون ثبت کنم،آخه خیلی وقته اتفاق خوبی تو زندگیم رخ نداده بود

الان اومدم اینجا بنویسم،هنوز میترسم تا صبح بلاک شم،ولی خدارو به خودش قسم دادم که نزاره بلاکم کنه( یعنی نهایت نا امیدی و بی کسی،خیلی سخته به خود خدا بگی تورو خدا)

الان میرم اسکرین هم میگیرم از این اتفاق خوب که بعد از مدتها واسم رخ داده و میزارمش اینجا

دلم میخواد داد بزنم بگم دوستت دارم سمایی،دوستت دارم خدا

خدایا نگیرش ازم، التماستون میکنم

هم به تو ، هم به سمام

اینم اسکرینش

8d66_photo_2017-07-26_00-30-29.jpg

روزت مبارک سمایی( روز دختر )

سمای فنچول من!
آن قدر دوستت دارم که گاهی از وحشت به لرزه می افتم!
زندگی من دیگر چیزی به جز تو نیست. خود من هم دیگر چیزی به جز خود تو نیستم.

چهره ات تمام زندگی مرا در آینه ی واقعیت منعکس می کند و این واقعیت آن قدر عظیم است که به افسانه می ماند!
تو را دوست دارم؛ و این دوست داشتن، حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته می کند.
همه ی شادی هایم در یک لبخند تو خلاصه می شود؛ و کافی است که تو قیافه ناشادی بگیری تا من همه ی شادی ها و خوش بختی های دنیا را در خطوط درهم فشرده ی آن، -چهره ای که خدا می داند چقدر دوستش می دارم- گم کنم!

دوستت دارم

خدایا مرسی بابت آفریدن این دختر

dzwo_4936460_372.png