99/06/24(پنجمین سالگرد دیدارمون)
امروز با اینکه جایی نبودم که باید میبودم ولی به قول کسایی که دیروز و امروز دیدنم پریود بودم
نه حوصله کسیو داشتم و نع دل و دماغ کار
دلم،فکرم، خیالم یعنی تمام وجودم رفته بود به گذشته ای که پنج سال ازش میگذشت
از لحظه تماست،قرار گذاشتنمون ،گردنبند سفارش دادنم،ترمینال و امدنو ، خط خاموشو ترمینال ملت ساری،پیاده شدن تو از تاکسی،دست دادنمون،قدم زدن، رفتن لب دریا، بستنی قیفی، پیتزا،پارک،پاساژ،گریه کردنم،قلب درست کردنمون، اسم نوشتن رو ساحل و...
همه و همه از جلو چشام گذشتن
درد کشیدم سمایی درد، هرکی یه تیکه مینداخت بهم ولی سمام نبود که بگم الان دارمش و گور بابای همتون
سمام نیست مثل تموم این پنج سال و سال های قبل اون
دلم یه زنگ و اس از طرف سمام رو میخواست ولی دیدم خبری نیست
مثل هرسال زنگ زدم،ریجکت شدم چون بلاکم همچنان
اس ام اس دادم تحویل داد ولی چون بلاکم نمی بینه پیاممو
عجب سرنوشتیه این پیشونی نوشت من
همه میگن ارزش نداره خودتو نابود کنی بخاطر کسی که هیچ ارزشی برات قائل نبود
چرا کسی نمیفهمه که من دلم گیره نع اون
روزا با فکرش میرم بیرون،شبا با یادش میخابم
نمیتونم به کسی بگم که بابا من بعد مدت ها یه دونه به پست هاش اضافه شده کلی ذوق کردم
فالوراش کم و زیاد میشن میبینم هر شب ،خوش حال میشم که سمام هست
اونوقت اینا از عمر و ارزش حرف میزنن
واسه من سمام مهمه، نمی رسم بهش میدونم ولی من میخام تا تهش دوسش داشته باشم
من اون دنیا منتظر سمام میمونم و میپرسم تمام سوالاتی که شبانه روز تو این سالها بهش فکر کردم و خیالبافی کردم باهاشون
دوسش دارم بیشتر از هرچیزی
سالگرد اولین و آخرین روز زندگیم مبارک